سرو

سرو

باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش
می روم خوش به سبکبالی باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فریاد

آخرین مطالب




اَللّهمَ صَلّّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ محمدو عجّل فرجهم

۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۳۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

پ.ن:

امروز صبح ارث پدرشو میخواست!!!چرا بعضیا استاد دانشگاه میشن با این طرز فکر!!!

۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۴۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

نمیدانم...

چرا اینگونه شده...

به جای آموختن خوبیها از بزرگان

باید مدام گفت

بزرگتر است...

احترامش واجب...

ومدام باید قول داد:

من سعی میکنم اینطوررفتار نکنم!و مطمعن میشوم

50 سال برای این دنیا زیاد هم هست!

۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۴۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

۱۳ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۴۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر

معاویه:قوی تر از ذوالفقار علی سراغ داری؟

عمروعاص:آری،جهل مردم...

دیالوگی از فیلم امام علی (ع)

۰۳ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۲۸ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر

۳۰ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

برای اولین بار نبود که اورا میدیدم

از بچگی

هزاااااااااااارااااااااااااااااا بااااااااار او را دیده بودم

ولی آن روز زبانم بند آمده بود

انگار اولین بار بود که با او هم کلام میشدم...

فکر نمیکردم او برای همیشه هم کلام زندگی ام شود...

برای همیشه...

اما حالا میگوید:

فکر میکردم خیلی کم حرفی!

آرام

کمی هم نفس بکش بانو!!!

چشمک

۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

وقتی که محسن پسر بزرگم حدود چهار سال داشت و بسیاری از شب ها تب میکرد

و مشکلات زندگی بسیار زیاد شده بود.یک بار در خواب مرا برای دیدن شهید به بهشت بردند.

وقتی به در بهشت رسیدم،دیدم آنجا طاق نصرتی زیبا که از گل های قرمز رز پوشیده شده،جلوه میکند

و رودخانه ای در آن جاست که آنچنان زلال و بی همتاست که فقط از آن یک خط دیده میشود

و همه از روی آن به آسانی میگذرند و و کوهی که مثل آینه ب افراشته شده،در برابرم است.

در حالی که انتظار آمدن شهید را میکشیدم،ناگهان او را در حالی که دو خانم خوشگل در کنارش بودند دیدم.

آن ها آنقدر زیبا و ناز بودندکه موهایشان تا کف پایشان کشیده می شد و از دوطرف شهید را

محکم گرفته بودند.

من با دیدن این صحنه حسادت زنانه ام گل کرد و قهر کردم و روی برگرداندم و رفتم.شهید دنبال من

میدوید که نروم و من میگفتم:

بایدم بهت خوش بذرد!من با این همه مشکلات زندگی می کنم و بچه هارا نگه می دارم.

آنوقت تو اینجا خوش میگذرانی و ما از یادت رفته ایم...

شهید گفت:به خدا باور کن این ها زن من نیستند،این ها اعمال من هستند و به من چسبیده اند!

چه کارشان کنم؟!گفت: میخواهی بگویم بروند؟

دستی زد و آنها غیب شدند و شروع به دلجویی کردو میگفت:

ما تو دنیا خیلی کار کردیم و اصلا زیادی هم آوردیم.حاضرم آن ها را باتو تقسیم کنم و لی تو با من قهر نکن!

با اشاره خانه ای زیبا را به من نشان داد و گفت:آن خانه را برای شما دارم میسازم

که بعدا آمدید اینجا مستاجری نکشیدو راحت باشید

خلاصه دل مرا به دست آورد و خداحافظی کردم و آمدم.

{همسر شهید مرتضی رجب بلوکات فرمانده تیپ ذوالفقار لشکر37 محمد رسول الله (ص)}

بر گرفته از کتاب خانه خوبان

صفحه62

۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۵۷ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر



وقتی برای اولین بار دریا رو دیدم

شب بود و موج های دریا می درخشیدند

از بزرگی و صدای محکم امواجش ترسیدم

ولی وقتی شیرینی آرامشش رو فهمیدم همه چی عوض شد

تو خیال من شده بود آدمی محکم و با ابهت و رازدار و بخشنده...

حالا دریا رو توی بعضی افراد پیدا کردم...

محکم

با ابهت

راز دار

بخشنده

مهربون

...

مثل او


۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر