وقتی که محسن پسر بزرگم حدود چهار سال داشت و بسیاری از شب ها تب میکرد

و مشکلات زندگی بسیار زیاد شده بود.یک بار در خواب مرا برای دیدن شهید به بهشت بردند.

وقتی به در بهشت رسیدم،دیدم آنجا طاق نصرتی زیبا که از گل های قرمز رز پوشیده شده،جلوه میکند

و رودخانه ای در آن جاست که آنچنان زلال و بی همتاست که فقط از آن یک خط دیده میشود

و همه از روی آن به آسانی میگذرند و و کوهی که مثل آینه ب افراشته شده،در برابرم است.

در حالی که انتظار آمدن شهید را میکشیدم،ناگهان او را در حالی که دو خانم خوشگل در کنارش بودند دیدم.

آن ها آنقدر زیبا و ناز بودندکه موهایشان تا کف پایشان کشیده می شد و از دوطرف شهید را

محکم گرفته بودند.

من با دیدن این صحنه حسادت زنانه ام گل کرد و قهر کردم و روی برگرداندم و رفتم.شهید دنبال من

میدوید که نروم و من میگفتم:

بایدم بهت خوش بذرد!من با این همه مشکلات زندگی می کنم و بچه هارا نگه می دارم.

آنوقت تو اینجا خوش میگذرانی و ما از یادت رفته ایم...

شهید گفت:به خدا باور کن این ها زن من نیستند،این ها اعمال من هستند و به من چسبیده اند!

چه کارشان کنم؟!گفت: میخواهی بگویم بروند؟

دستی زد و آنها غیب شدند و شروع به دلجویی کردو میگفت:

ما تو دنیا خیلی کار کردیم و اصلا زیادی هم آوردیم.حاضرم آن ها را باتو تقسیم کنم و لی تو با من قهر نکن!

با اشاره خانه ای زیبا را به من نشان داد و گفت:آن خانه را برای شما دارم میسازم

که بعدا آمدید اینجا مستاجری نکشیدو راحت باشید

خلاصه دل مرا به دست آورد و خداحافظی کردم و آمدم.

{همسر شهید مرتضی رجب بلوکات فرمانده تیپ ذوالفقار لشکر37 محمد رسول الله (ص)}

بر گرفته از کتاب خانه خوبان

صفحه62