انس گفت:

خدارا شکر کن که رسیدی!و امام یاری تو و همسرت ام وهب رابه ما بشارت داد.

عبدالله گفت:

مگر امام مرا می شناسد؟

انس گفت:

امام،امروز،از صبح هر بار که مرا میدید،سراغ تو و ام وهب را می گرفت و می فرمود؛

امروز روز دیدار با بهترین مردمان نخیله است.

حالا عبدالله از دور خیمه های یاران امام را میدید.عبداالله با دیدن خیمه ها به یاد خواب خود افتاد.گفت:

من این خیمه هارا پیشتر دیده ام.به خدا سوگند آن هارا در رویای خویش دیده ام!

عبدالله در حالی که اشک از چشمانش جاری بود،از کتل پایین آمد.گفت:

آیا بعد از حسین کسی هست که من جانم را فدایش کنم؟

فسمتی ازکتاب نامیرا-صفحه 335و336

نامیرا داستان امروز ما هم هست،

چراکه ماجرای ندای امام زمان هر عصر  و عکس العمل امت،

در طول تاریخ استمرار دارد.

آغاز ماه محرم رو تسلیت میگم

التماس دعا