۹ مطلب با موضوع «متن کوتاه» ثبت شده است

آیا بعد از حسین...کسی هست که من جانم را فدایش کنم؟

انس گفت:

خدارا شکر کن که رسیدی!و امام یاری تو و همسرت ام وهب رابه ما بشارت داد.

عبدالله گفت:

مگر امام مرا می شناسد؟

انس گفت:

امام،امروز،از صبح هر بار که مرا میدید،سراغ تو و ام وهب را می گرفت و می فرمود؛

امروز روز دیدار با بهترین مردمان نخیله است.

حالا عبدالله از دور خیمه های یاران امام را میدید.عبداالله با دیدن خیمه ها به یاد خواب خود افتاد.گفت:

من این خیمه هارا پیشتر دیده ام.به خدا سوگند آن هارا در رویای خویش دیده ام!

عبدالله در حالی که اشک از چشمانش جاری بود،از کتل پایین آمد.گفت:

آیا بعد از حسین کسی هست که من جانم را فدایش کنم؟

فسمتی ازکتاب نامیرا-صفحه 335و336

نامیرا داستان امروز ما هم هست،

چراکه ماجرای ندای امام زمان هر عصر  و عکس العمل امت،

در طول تاریخ استمرار دارد.

آغاز ماه محرم رو تسلیت میگم

التماس دعا

۳۱ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۶ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

حجم تنهایی تو....بیشتر از بودن ماست!

بیشتر قرارهایم را با تو به فردا می اندازم...

ولی بزرگوارانه همیشه هوایم را داشته ای...

این شرمندگی همیشه چشم هایم را تر میکند!

من در مقابل این دریای بخشندگی و مهربانی...

کوچکترین کاری نمیکنم

دریغ از یک سلام...

دریغ از کمی سعی  برای شناختنت...

دریغ از کمی بی گناه بودن!

این شرمندگی همیشه چشم هایم را تر میکند!

 

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۲۷ ۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

قسمتی از کتاب ده روز با داعش

مرد چهره پوشیده میخواهد بداند:چرا مشتاقیم آدمی که ما به او می گوییم جان جهادی و جان کانتلی را،ببینیم؟

چرا این همه مسلمان رنجیده در کشور،توجه مان را به خود جلب نمی کند؟چرا روی این دو آدم تمرکز کرده ایم در حالی که چیز های بسیار مهمتری هم وجود دارد؟

اما با این همه،انگار او به موضوع جان کانتلی بسیار علاقه مند است،او به ما پیشنهاد عجیبی میدهد.دیدار با جان کانتلی به این شرط ممکن است که جان کانتلی نامه ای به مادر و نامه ای به جیمز کامرون بنویسد.این نامه ها را جان کانتلی به من خواهد داد و ما میتوانیم در این فرصت با او صحبت کنیم،اما ما اجازه ی عکس و فیلم گرفتن نداریم.

دیدار و تحویل نامه ها هم از طرف داعش ،فیلم برداری ومنتشر می شود.میدانم که نباید این پیشنهاد را بپذیرم.

حاضر نیستم در یک شوی تبلیغاتی داعش شرکت کنم...

قسمتی از کتاب ده روز با داعش

صفحه220و221

شرح سفر ده روزه ی یورگن تودنهوفر روزنامه نگار آلمانی به همراه پسرش و یکی از دوستانش به داعش

۱۱ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

به امید جهل...

عمروعاص:

ابایزید!

در این جنگ نه روی توان قشونت حساب کن نه روی خدعه های من،

فقط دعا کن دعا کن که در سپاه علی مردمان جاهل فراوان باشند...

دیالوگ سریال امام علی (ع)

۲۴ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۱۸ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

آیا شکست عشقی خورده اید؟

۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۰۸ ۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱

توصیف بیکران

وقتی یه نابینا ازت بخواد براش آسمونو  توصیف کنی...

تازه متوجه میشی حرف زدن بلد نیستی!

*****

۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۲۱ ۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

پسته و بادام هم مغز دارن!!!

پ.ن:

امروز صبح ارث پدرشو میخواست!!!چرا بعضیا استاد دانشگاه میشن با این طرز فکر!!!

۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۴۹ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

قوی تر از ذوالفقار!

معاویه:قوی تر از ذوالفقار علی سراغ داری؟

عمروعاص:آری،جهل مردم...

دیالوگی از فیلم امام علی (ع)

۰۳ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۲۸ ۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

حوری های بهشتی و حسادت زنانه!

وقتی که محسن پسر بزرگم حدود چهار سال داشت و بسیاری از شب ها تب میکرد

و مشکلات زندگی بسیار زیاد شده بود.یک بار در خواب مرا برای دیدن شهید به بهشت بردند.

وقتی به در بهشت رسیدم،دیدم آنجا طاق نصرتی زیبا که از گل های قرمز رز پوشیده شده،جلوه میکند

و رودخانه ای در آن جاست که آنچنان زلال و بی همتاست که فقط از آن یک خط دیده میشود

و همه از روی آن به آسانی میگذرند و و کوهی که مثل آینه ب افراشته شده،در برابرم است.

در حالی که انتظار آمدن شهید را میکشیدم،ناگهان او را در حالی که دو خانم خوشگل در کنارش بودند دیدم.

آن ها آنقدر زیبا و ناز بودندکه موهایشان تا کف پایشان کشیده می شد و از دوطرف شهید را

محکم گرفته بودند.

من با دیدن این صحنه حسادت زنانه ام گل کرد و قهر کردم و روی برگرداندم و رفتم.شهید دنبال من

میدوید که نروم و من میگفتم:

بایدم بهت خوش بذرد!من با این همه مشکلات زندگی می کنم و بچه هارا نگه می دارم.

آنوقت تو اینجا خوش میگذرانی و ما از یادت رفته ایم...

شهید گفت:به خدا باور کن این ها زن من نیستند،این ها اعمال من هستند و به من چسبیده اند!

چه کارشان کنم؟!گفت: میخواهی بگویم بروند؟

دستی زد و آنها غیب شدند و شروع به دلجویی کردو میگفت:

ما تو دنیا خیلی کار کردیم و اصلا زیادی هم آوردیم.حاضرم آن ها را باتو تقسیم کنم و لی تو با من قهر نکن!

با اشاره خانه ای زیبا را به من نشان داد و گفت:آن خانه را برای شما دارم میسازم

که بعدا آمدید اینجا مستاجری نکشیدو راحت باشید

خلاصه دل مرا به دست آورد و خداحافظی کردم و آمدم.

{همسر شهید مرتضی رجب بلوکات فرمانده تیپ ذوالفقار لشکر37 محمد رسول الله (ص)}

بر گرفته از کتاب خانه خوبان

صفحه62

۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۵۷ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰